مرداد رسیده باز از راه

نیکای قشنگ  و نازنینم

یک لحظه اگر چه دیر و کوتاه

امروز بیا تو را ببینم

 

یک لحظه بیا ببین چه تلخ است

در جشن تولدت نباشی

من باشم و بغض و کیک و شمعت

اما گل من خودت نباشی

 

از دور تولدت مبارک

از دور چه سود بوسه بر ماه

نفرین به سفر به این جدایی

نفرین به غروب سرد دیماه

+ نوشته شده توسط مریم اسلامی در سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 و ساعت 13:42 |
مهربانی تو رودخانه است

راه می رود

راه رودخانه سد نمی شود

رودخانه هیچ وقت

زیر پای سنگ ها

لگد نمی شود

+ نوشته شده توسط مریم اسلامی در پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1393 و ساعت 0:0 |

از پرنده ها که بگذریم

سنگ پشت ها مورد علاقه ی من اند

سنگ می کشند روی پشت شان

ولی نمی زنند

+ نوشته شده توسط مریم اسلامی در جمعه یازدهم بهمن 1392 و ساعت 0:0 |

رشته ی نگاه روشن تو را که یافتم

هی نشستم و خیال بافتم

کاش این خیال ها تنت شوند

زیر دانه های برف

دستکش

کلاه و شال گردنت شوند

+ نوشته شده توسط مریم اسلامی در چهارشنبه بیستم آذر 1392 و ساعت 22:46 |

دوستان واقعی کم اند

خوش به حال دانه های برف

در فراز

        در فرود

        با هم اند

+ نوشته شده توسط مریم اسلامی در شنبه یازدهم آبان 1392 و ساعت 12:23 |

یه دایناسور تو کوچمون گم شده
باید بگردم اونو پیداکنم.
اگه نباشه من چه جوری دیگه
قفل در خونه مونو واکنم؟


دایناسورم چشاش دوتا نگینه
بهم بگین هیشکی اونو ندیده؟
یه دم داره که توی سوراخ اون
یه زنجیر سفید ویک کلیده

+ نوشته شده توسط مریم اسلامی در شنبه یازدهم آبان 1392 و ساعت 12:21 |
 

اثر برگزیده در جشنواره شعر شیراز با موضوع "انسان از منظرقرآن"

 

یک آدم آهنی

همبازی من است

حتی دوچشم او

از جنس آهن است

 

یک پیچ گردنش

دیروز شل شده

فرمان نمی برد

انگارخل شده

 

با نقص کوچکی

حالش شده خراب

هی گیر می کند

هی می رود به خواب

 

پس ای خدا چه طور

ما کار می کنیم

بی پیچ و بی چراغ

بی باطری و سیم

+ نوشته شده توسط مریم اسلامی در یکشنبه پانزدهم بهمن 1391 و ساعت 10:22 |
 

بوها و بچه بوها

در این جهان زیادند

رنگ  و صدا ندارند

شکل نسیم و بادند

 

گاهی خوشند بوها

در سیب و پرتقال اند

گاهی بَدند و ناخوش

در سطل آشغال اند

 

بو را نمی توانی

توی هوا ببینی

اما پُرند از آن ها

سوراخ های بینی

 

+ نوشته شده توسط مریم اسلامی در شنبه بیست و هفتم آبان 1391 و ساعت 14:23 |
 

 

من خدا را می شناسم

با علامت های ساده

او به گنجشکان کوچک

پر زدن را یاد داده

 

من صدایش را شنیدم

زیر بارانی که آمد

در کنار رودخانه

با درختان حرف می زد

 

خوبی اش را لمس کردم

روی گلبرگ گل یاس

خوبی اش را مزه کردم

در دل یک دانه گیلاس

 

من خدا را بو کشیدم

توی جنگل روی ساحل

من خدای مهربان را

 دوست دارم از ته دل

ا

+ نوشته شده توسط مریم اسلامی در شنبه بیست و هفتم خرداد 1391 و ساعت 15:31 |
 

امروز کیف مادر من

توی کمد افتاده خواب است

طفلک دهانش باز مانده

چون زیپ لب هایش خراب است

 

دیروز وقت زیپ بازی

او دیر باز و بسته می شد

دندانه هایش گیر می کرد

از رفت وآمد خسته می شد

 

یکدفعه گیج و یک وری  شد

دیدم شل و خنگول مانده

امروز با مامان نرفته

خالی شده بی پول مانده

+ نوشته شده توسط مریم اسلامی در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 و ساعت 15:33 |


Powered By
BLOGFA.COM